ذبيح الله صفا

1351

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* خاك مرا بدير مغان گر سبو كنند * گردند مست باده‌كشانش چو بو كنند يا رب چه زندگيست كه پيوسته دشمنان * از بهر ما درازى عمر آرزو كنند ماند نشان چو ماه برويش ز نازكى * گر فى المثل ز دور اشارت به او كنند از كس مجوى چارهء درد نهان وحيد * چاكت بجيب نيست كه او را رفو كنند * شد بهار از كمال خرسندى * جلوه‌گر در لباس گلبندى گشت از لاله باغ چون فانوس * تاج هدهد برشك تاج خروس كرد بلبل بسوى غنچه نگاه * چشم بادام بر بنفشه سياه غنچه‌اش قطره در گريبان داشت * يوسفى در چه زنخدان داشت همچو ميناى مى ز خوردن سنگ * خون ز گل جستى از شكستن رنگ باز كردى ز شوق گل ديدن * خار ديوار چشم چون سوزن شاخ هر تاك از مى گلگون * بود لبريز همچو رگ از خون جام گل از رطوبت سرشار * بود روى عرق نمودهء يار بود ريزان شراب بيغش او * چشمهء آب بود آتش او غنچه‌هايش بديدهء احباب * بود چون شيشه‌هاى پر ز گلاب خار او داشت از صفاى هوا * همچو منقار عندليب نوا . . . ( از منظومهء گلزار عباسى ) 111 - عظيماى نيشابورى ملا عظيماى نيشابورى پسر ملا قيدى نيشابورى و برادر ملا مقيماى فوجى است كه پيش ازين ذكرش گذشت . نصرآبادى [ تذكره ، 316 ] او را مردى